http://www.meebo.com/rooms
همه چیز پیدا میشه بدو بیا

 
همسفر خواب
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦  

شروع جاده که خوب بودوهیچ مشکلی

نداشت ولی هر چه جلوتر می رفت هوا بد وبدتر

می شد.شب سیاه وسیاهتر شده بود وداشت

جاه رو ترسناک می کرد.هراس به دلش افتاده

بود.

هیچ وقت از چیزی نترسیده بود.نه از تنهایی و

نه از غربت ولی امشب سیاهی شب فرق داشت با

بقیه شب ها.

با بازو بسته کردن پلکاش خوابو ازشون

گرفت.چندین سال بود که بی وقفه مسیر این

جاده  تموم زندگیش شده بود.

برف پاک کن قدیمی با صدای قیژقیژش وبا

زحمت فراوان نفس نفس می زد و برف وبارون

مخلوط رو از روی شیشه پاک می کرد ولی مثل

این که زیاد تاثیری نداشت.هوا حسابی قاطی کرده

بود و مه غلیظ پایین اومده بود.

ماشین  بیجون کنار جاذه از حرکت ایستاد.

 

بقیه راه رو پیاده باید گز می کرد.

پاهاش کرخت شده بود و رمق راه رفتن رو ازش گرفته بود.

سلانه سلانه رفتتا آخر جاده رو پیدا کنه.

کاش یک نفر پیدا می شد که همسفرش بشه شاید

زودتر به آخرش می رسید.

همسفرش خواب شد وروی صفحه اخر کتاب به خواب  عمیقی  فرو رفت.


کلمات کلیدی: همسفر ،کلمات کلیدی: خواب ،کلمات کلیدی: توهم
 
 
 
 
Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت